منافقین فکر می‌کردند کار نظام یکسره خواهد شد

وقایع سیاسی اواخر دورۀ ریاست جمهوری بنی صدر و تقابل او با نیروهای خط امام و حزب جمهوری اسلامی، باعث نزدیکی بیشتر وی به سازمان مجاهدین خلق شد و رفته رفته نفوذ این سازمان در بنی صدر به حد قابل توجهی افزایش یافت، تا جایی که این گروه حفظ بنی صدر در مسند ریاست جمهوری را با سرنوشت خود کاملاً گره خورده می دانستند و پس از عزل وی نیز به حمایت از وی و در صدد ضربه زدن به نیروهای خط امام و حزب جمهوری اسلامی بر آمدند.  همزمان با خلع بنی صدر از قدرت، سازمان مجاهدین که به طمع کسب قدرت در جوار بنی صدر به حمایت همه جانبه از او روی آورده بود، با اعلام خاتمۀ فعالیتهای سیاسی ، ورود به فاز نظامی را اعلام نموده، با هدف سرنگونی و با کلیه هواداران خود، حرکت مسلحانۀ خود را در سی‌ام خرداد ماه 1360 آغاز کرد.

اعضای این گروهک، مسلح به انواع اسلحه های سرد و گرم به خیابان ریخته، به قتل و جرح مردم و مأمورین انتظامی و تخریب اموال عمومی پرداختند. آنها در اطلاعیه های خود ضمن حمایت از بنی صدر، به تهدید مردم و مسؤلین پرداخته، اعلام داشتند که از این پس با مخالفان خود به شدیدترین وجه ممکن برخورد خواهند کرد. بدین ترتیب، سازمان مجاهدین خلق که از این پس «منافقین» خوانده می شدند، رویاروی مردم و نیروهای انقلابی قرار گرفتند و علاوه بر تلاش برای اختفا و خروج بنی صدر از ایران، به ترور شخصیتهای برجسته انقلاب و حزب جمهوری اسلامی روی آوردند.

این گروه در تاریخ 6/4/1360 توسط یکی از عوامل خود به نام «جواد قدیری»، انفجار مسجد اباذر را که طی آن آیت‌الله خامنه‌ای از شخصیتهای برجسته حزب جمهوری اسلامی و انقلاب مجروح شد، طراحی کردند.
روز بعد از آن دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در خیابان سرچشمه تهران را توسط عامل نفوذی خود «محمدرضا کلاهی» منفجر کرده و آیت الله بهشتی، دبیر کل حزب و 72 تن از نیروهای برجسته خط انقلاب که 27 نماینده مجلس، 4 وزیر و تعدادی از اعضای حزب را شامل می شد، به شهادت رساندند.همچنین تعدادی از حاضرین در حزب نیز به درجه جانبازی نائل شدند. بدون شک خاطرات این شهدای زنده فاجعه هفتم تیر از موثق ترین و شیرین‌ترین منابع تاریخی درباره چگونگی این واقعه است که در چند قسمت آن را تقدیم مخاطبان محترم می‌کنم:


1. حجت الاسلام و المسلمین اصغر باغانی

زندگینامه حجت الاسلام و المسلمین باغانی: در سال 1313 در سبزوار و در خانواده ای روحانی متولد شد. پدر ایشان آقا شیخ عباس باغانی از روحانیون خوشنام سبزوار بود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش و با اشراف پدر گذراند. سپس برای ادامه تحصیل راهی حوزه علمیه مشهد شد و در سال 1334 از آنجا به قم رفت و در محضر اساتیدی چون آیات عظام بروجردی، امام خمینی، گلپایگانی و آقا شیخ مرتضی حائری بهره فراوانی برد. در سال 1350 حضرت امام به وی اجازه تصرف در امور حسبیه و شرعیه دادند. ایشان فعالیتهای مبارزاتی را همزمان با تحصیل در حوزه و کلاس درس حضرت امام شروع کرد و در قالب برنامه های تبلیغی و دینی مسایل سیاسی را به مردم منتقل می نمود. چند سال قبل از پیروزی انقلاب برای تبلیغ به خمین رفت که در آنجا دستگیر شد ولی با قید تعهد آزاد شد. پس از پیروزی انقلاب در فرمانداری سبزوار مشغول به خدمت شد و در کنار آن به فعالیتهای جهادی نیز پرداختند. در سال 57 یک هفته پس از پیروزی انقلاب حزب جمهوری اسلامی تاسیس شد. وقتی که شورای مرکزی حزب تصمیم گرفت شاخه شهرستان این تشکل را در سبزوار تاسیس کند ایشان از طریق شهید باهنر و مرحوم ربانی املشی و رحمانی به حزب دعوت شد.

 

شب حادثه هفتم تیر:

بحث جلسه هفتم تیر ماه سال 1360 درباره مسله تورم بود. به تناسب موضوع جلسه، آقای حسین کاظم پور اردبیلی، وزیر وقت بازرگانی به ایراد سخن پرداخت. در این هنگام برخی از افراد حاضر پیشنهاد کردند که با توجه به عزل بنی صدر از مقام ریاست جمهوری خوب است که مسئله ریاست جمهوری و انتخاب دومین رئیس جمهوری کشورمان به بحث و تبادل نظر گذاشت شود. شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی گفت: در این صورت باید رای گیری شود چنانچه اکثریت حاضر به تغییر موضوع جلسه رای دادند ما دستور جلسه را تغییر می دهیم. و همین طور هم شد و اکثریت نظر دادند تا به موضوع انتخابات ریاست جمهوری پرداخته شود.
در همین هنگام یکی از حاضران مجددا پیشنهاد کرد که آقای بهشتی خودشان مسئله را آغاز کنند. ایشان پس از قرار گرفتن در جایگاه گفت: این مساله خیلی حائز اهمیت است بنابراین حاضران نیز باید به طرح دیدگاههای خود بپردازند. در این هنگام شهید رحمان استکی نمایندم مردم شهرکرد در مجلس شورای اسلامی برگه های درخواست وقت برای سخنرانی را توزیع کرد و یکی از افرادی که برای سخنرانی وقت خواست من بودم. پس از توزیع برگه های درخواست وقت آقای بهشتی گفت: برادران انتخابات ریاست جمهوری خیلی مهم است و شما باید دقت کنید دوباره یک شخص در آب و نمک خیسانده [اشاره به بنی صدر] را بر ما غالب نکنند. خوب همگی می دانیم که بنی صدر در فرانسه به تحصیل پرداخته و در پرواز انقلاب به همراه امام به تهران آمده بود از آنجا که بنی صدر سالیان متمادی در فرانسه زندگی کرده بود و مردم نیز چندان با دیدگاههای او آشنایی نداشتند خیلی زود توانست برای خودش جا باز کند و رئیس جمهور شود.

شهید بهشتی در حال بیان همین جملات بود که ناگهان یک نور زرد رنگ جلوی چشم مرا گرفت و به دو ثانیه هم نکشید که همه جا تاریک شد. به علت شدت انفجار ابتدا نمی دانستم که چه اتفاقی افتاده است و نمی توانستم تکان بخورم. آوار بر روی من سنگینی می کرد. بعد از گذشت چند دقیقه ناله برخی افراد به گوش من رسید و متوجه جنایت شدم.

در این حادثه ترقوه چپ من شکست و به روی صورت به زمین افتادم. بر اثر اصابت آوار پیشانی ام شکست و خون زیادی جاری شد به گونه ای که تصور می کردم صورتم بر اثر شدت گرمای زیر آوار خیس شده است. همچنین پرده گوش چپ من پاره شد و در پی آن عمل پیوند صورت گرفت اما بهبود کامل نیافتم. در این فاجعه تروریستی بر اثر شدت آتش محاسن صورتم نیز سوخت. در این لحظات هر آینه در انتظار شهادت بودم بنابراین شهادتین را خواندم و پس از آن مشغول دعا برای امام امت و قربانیان فاجعه شدم.

در این هنگام صدای ناله یکی از جانبازان مبنی بر اینکه خدایا کمرم شکسته است توجه مرا به خود جلب کرد. به او گفتم من باغانی هستم و شما چه کسی هستید؟ ایشان جواب داد: ایرج صفاتی دزفولی هستم. به او گفتم با توسل به خدا صبر پیشه کند اما دوباره پس از چند دقیقه شروع به ناله کردن نمود. دوباره به او گفتم صبر و استقامت کن. در همین هنگام متوجه شدم که می توانم پای چپم را حرکت دهم. داشتم پای چپم را حرکت می دادم که یک مرتبه یک نفر به من گفت پایت را تکان نده که دارم می میرم. از او پرسیدم شما چه کسی هستید؟ گفت: من مرتضی محمدخان هستم. آقای مرتضی محمدخان عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود و بعد هم در کابینه آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان وزیر امور اقتصادی و دارایی رای اعتماد گرفت.
 
چند ساعت طول کشید تا امدادگران بتوانند ما را از زیر آوار نجات دهند. امدادگران با همه سختی که بود توانستند مجروحان را نجات دهند اما من همچنان در زیر آوار مانده بودم. دیگر نفس کشیدن خیلی سخت شده بود و هیچ هوایی در زیر آوار نبود. هر چه فریاد می کشیدم و کمک می خواستم در آن هیاهو و تاریکی هیچکس متوجه من نمی شد. تا اینکه به مدد الهی به ذهنم آمد که پای چپم را دوباره تکان بدهم شاید امدادگران ببینند. و همینطور هم شد به محض اینکه پای چپ خود را تکان دادم یکی از امدادگران فریاد زد یک نفر اینجا زنده است. با زحمت و دقت فراوان به طور آهسته من را از زیر آوار بیرون کشیدند. خونریزی شدیدی داشتم با همان وضعیت از امدادگران و نیروهای سپاه که در محل مستقر بودند حال آقای بهشتی را جویا شدم آنها متفق القول گفتند ایشان حالشان خوب است.
بعد از آن من را به بیمارستان میثاقیه (شهید مصطفی خمینی) منتقل کردند. در آنجا با آقایان محمد خان و سید منصور رضوی در یک اتاق بستری بودیم. به محض ورود به بیمارستان یکی از کارکنان آنجا آمد و وسایل شخصی مرا از جمله اسلحه کمری ام را تحویل گرفت. به او گفتم اگر ممکن است با خانه ما تماس بگیرید و آنها را از نگرانی خارج کنید و او نیز درخواست مرا پذیرفت. بعد از آن مرا به اتاق عمل بردند و گوشم را جراحی کردند. مقداری که حالم به بهبودی گرائید از آنان خواستم تا در صورت ممکن یک دستگاه تلویزیون و یا رادیو به اتاق ما بیاورند تا از آخرین اخبار مطلع شویم. اما کادر بیمارستان برای حفظ روحیه و روان ما به این بهانه که صدا برای گوش شما ضرر دارد از پذیرش آن سر باز زدند.

چند روز به همین وضعیت سپری شد تا اینکه یک روز یکی از پرستاران بخش به نام خانم غروی هنگام سرکشی به وضعیت ما از من سوال کرد آقای باغانی فکر می کنید در حادثه هفتم تیر چند نفر به شهادت رسیدند؟ در پاسخ گفتم چهار یا پنج نفر. خانم غروی رفت و آمد و گفت: بیشتر از این است. آنگاه دقایقی اتاق را ترک کرد و پس از مراجعت دوباره گفت: می گویند حدود 30 نفر به شهادت رسیده اند. پس از آن سراغ مجروحان رفت و دوباره آمد .در حالیکه بسیار برافروخته و گریه هم کرده بود گفت: می گویند 50 نفر شهید شده اند. باز رفت و پس از مراجعت این بار تعداد واقعی شهدا را به من گفت. اما به وضعیت آقای بهشتی اشاره ای نکرد من هم از آنجا که دلم نمی خواست خبر بدی را در این خصوص بشنوم هیچ سوالی نکردم. ضمن اینکه به خاطر داشتم که در شب حادثه پس از نجات از زیر آوار پاسداران و امدادگران در مقابل سوال من گفته بودند حال آقای بهشتی خوب است. تا اینکه چند روز گذشت و بعد از تدفین پیکر مطهر شهدا از طریق تلویزیون که در اتاق برایمان نصب کردند از این ضایعه اسفناک مطلع و بسیار منقلب شدم و در مظلومیت ایشان بسیار گریستم.

دکتر مرتضی محمودی

زندگینامه دکتر مرتضی محمودی: در سال 1332 در روستایی از توابع شهرستان گیلانغرب در استان کرمانشاه به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در همان زادگاهش گذراند و به علت محرومیتهایی که وجود داشت ناگزیر برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه قدیم به گیلانغرب رفت. سپس از دانشکده الهیات دانشگاه تهران در رشته فلسفه لیسانس گرفت و کارشناسی ارشد را نیز در رشته علوم سیاسی در دانشگاه سیرالئون طی کرد و دکترای علوم سیاسی را از دانشگاه آزاد اسلامی گرفت. بعد از فوت آیت الله بروجردی مقلد امام شد و از سال 43 وارد جریان مبارزات انقلابی شد و برگزاری جلسات آموزش احکام و قرآن به نوجوان و جوانان برخی مسایل سیاسی روز را به آنان منتقل می نمود. در طول این سالها چند بار بازداشت شد اما هربار با اخذ تعهد وی را آزاد می کردند. از سال 52 به تهران رفت و در جلسات مسجد جاوید شرکت می نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت حزب جمهوری سالامی درآمد.

شب حادثه هفت تیر از زبان دکتر محمودی: روزهای جلسه معمولا مشخص بود و فقط با ارسال یک دعوتنامه کوچک موضوع نشست را اعلام می کردند. "کلاهی" در آن شب به همه دعوتنامه فرستاده و به یکایک اعضا نیز زنگ زده و خواسته بود ضمن شرکت در جلسه به علت حساسیت موضوع افرادی را که می شناسند و ذیصلاح هستند به جلسه دعوت کنند. کلاهی به محمد منتظری نیز زنگ زده و از قول شهید بهشتی خواسته بود حتما در جلسه شرکت کند. بنابراین می بینیم برخی افراد مانند محمد منتظری که اصلا در جلسات شرکت نمی کردند آن شب حضور داشتند. منافقین با نقشه ای که کشیده بودند گمان می کردند آن شب کار نظام یکسره خواهد شد. اما خداوند خواست برخی عزیزان مانند مقام معظم رهبری که روز قبل بر اثر سوء قصد به ایشان مجروح شده بودند و نیز برخی شخصیت ها مانند حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی ، شهید باهنر ، عسگر اولادی و موسوی اردبیلی در آن جلسه حاضر نباشند.

روال جلسه به گونه ای بود که هر کس وارد می شد صندلی های عقب را پر می کرد. پس از ورود به سالن ابتدا با دکتر بهشتی مشغول صحبت شدم. بعد از کنار ایشان بلند شدم و در ردیف چهارم نشستم. کنار من آقای محمد حسن اصغرنیا نشسته بود. مرحوم آیت الله فردوسی پور پشت سر من قرار داشت و شهید پاک نژاد و اخوی شهیدش نیز که برای نخستین بار در جلسات حزب حاضر می شد آن طرف من نشسته بودند. قبل از آغاز جلسه برادر شهید پاک نژاد در داخل سالن مشغول مطالعه کتاب روانشناسی بود. لحظاتی کتاب را از ایشان گرفتم و پس از ملاحظه برخی صفحات کتاب را بازگرداندم.

در همین هنگام مرحوم شهید بهشتی از انتهای سالن آمد به آقای اصغر نیا گفتم: آقای بهشتی امشب نورانیت خاصی دارد. او هم تصدیق کرد. بعد گفتم حتی نحوه عمامه بستن آقای دکتر تغییر کرده و مانند حضرت امام خمینی عمامه اش را بسته است. که آقای اصغرنیا گفت همینطور است. مشغول صحبت بودیم که صدای آقای استکی دبیر جلسه ما را به خود آورد.

موضوع جلسه درباره تورم و گرانی بود. بعد برخی اعضا پیشنهاد کردند عنوان جلسه با توجه به عزل بنی صدر به مسئله انتخاب رئیس جمهور تغییر پیدا کند. مرحوم بهشتی گفت: در این صورت باید رای گیری شود که با اخذ رای دستور جلسه تغییر کرد. بعد آقای بهشتی در جایگاه قرار گرفت و درباره مسئله ریاست جمهوری مشغول صحبت بود که یک مرتبه انفجار رخ داد و من هیچ چیز نفهمیدم...
 

پس از گذشت چند ساعت به هوش آمدم و متوجه شدم در زیر آوار هستم. آنجا و در زیر آوار نفس کشیدن خیلی سخت بود نمی توانستم اعضای بدنم را تکان بدهم. شروع به خواندن آیة الکرسی و قرائت دعا کردم. شدت خونریزی بدنم به اندازه ای زیاد بود که دچار ضعف شده بودم و برخی قسمت های این آیه شریفه را بدون آنکه متوجه بشوم نمی خواندم. در همین حال صدای آقای فردوسی پور من را به خود آورد. خطاب به ایشان گفتم آقای فردوسی پور شما هستید؟ و او در پاسخ گفت بله. بعد او با صدای بلند دعا می خواند و من نیز آیة الکرسی را قرائت می کردم. ایشان گاه به من می گفت: آقای محمودی این قسمت از آیه شریفه را نخواندی دوباره بخوان! و من نیز تصحیح می کردم.

 

ایرج صفاتی دزفولی

زندگینامه ایرج صفاتی دزفولی: در سال 1318 در شهر آبادان متولد شد. پس از اتمام تحصیلات دبیرستان در سال 1338 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در سال 1350 در دانشکده علوم دانشگاه جندی شاپور در رشته ریاضی پذیرفته شد. در سال 1334 و در مسجد نو، تحت تاثیر فعالیتهای فدائیان اسلام قرار گرفت و با مظفر ذوالقدر به مدت 3ماه به عنوان شاگرد در یک کارگاه خیاطی کار کرد. در سال 1355 به خاطر درگیری مسلحانه برادرش مهندس غلامحسین صفاتی ـ که از بنیانگذاران گروه منصورون بودـ  با رژیم و شهادت وی ساواک او را دستگیر می کند و به سه سال زندان محکوم می شود و در 5 آبان 57 به دنبال قیام مردم انقلابی به همراه یک هزار و 121 نفر از زندانیان سیاسی آزاد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآمد.

حادثه هفت تیر از زبان ایرج صفاتی دزفولی: روز یکشنبه هفتم تیر ماه سال 60 از آبادان به من تلفن زدند که شمار زیادی از رزمندگان بر اثر آتش پرحجم دشمن مجروح شده اند و نیاز مبرم به پزشک دارند. فرصت را مغتنم شمردم. زیرا بهترین مکانی که می توانستم آقای دکتر منافی، وزیر بهداری را ملاقات و مشکلات را به او بازگو کنم همین جلسه هماهنگی حزب جمهوری اسلامی بود. به هنگام رفتن به قتلگاه سرچشمه، دو بار تصادف کردم. پس از رسیدن به ساختمان حزب ابتدا با شهید دکتر عباسپور وزیر نیرو ، شهید عینی و شهید محسن آقازمانی که از کارمندان مجلس بودند مواجه و مشغول احوالپرسی با آنان شدم. هنگام ورود به سالن کلاهی مشغول کنترل کارت اعضا بود. وقتی کارت را به او دادم نگاهی به کارت انداخت و گفت شما را کمتر دیده ام که به جلسه بیایی؟ هنگام ورود به سالن دکتر شیبانی را ملاقات کردم ایشان به رسم موجود آن زمان که در آبادان به هریک از دوستان برخورد می کرد و از باب روحیه دادن می گفت «لبصره لنا» با مشاهده من تبسم کرد و گفت: «لبصره لنا».

وارد سالن شدم و در ردیف سوم نشستم. در سمت راست من شهید ایرج شهسواری معاون وزیر آموزش پرورش و شهید شرافت نماینده مردم شوشتر نشسته بودند. در ردیف جلوتر و در وسط سالن شهید محمد منتظری نماینده مردم نجف آباد در مجلس و در سمت چپ وی نیز شهید عبدالکریمی نماینده مردم لاهیجان نشسته بودند. ده دقیقه به ساعت 21 باقی مانده بود. خودم را به یکی از دوستان رساندم و گفتم اکنون که بنی صدر برکنار شده است ضرورت دارد به مساله جنگ توجه بیشتری شود. دقایقی بعد شهید رحمان استکی دبیر جلسات حزب پس از قرائت قرآن کریم توسط شهید حجت الاسلام حسن سعادتی ، کاظم پور اردبیلی وزیر بازرگانی و شهید بهشتی را به جایگاه دعوت کرد تا بحث خود را درباره تورم آغاز کنند. موضوع جلسه با پیشنهاد دوستان به مساله انتخابات ریاست جمهوری تغییر کرد.

حدود ساعت 21 و 10 دقیقه بود که ناگهان فضای سالن تاریک شد و نور زرد رنگی به آسمان برخاست و فضا تاریک شد. در آن تاریکی احساس کردم در هوا معلق هستم و مانند کسی که از ارتفاع به درون آب سقوط کرده است با مشکلتتی مواجه شدم. بعد از دقایقی صدای برخی مجروحان را می شنیدم اما به تدریج صدای جانبازانی که در زیر آوار مانده بودند کمتر شد. پس از آنکه به خودم آمدم . این حس به من دست داد که منافقین این فاجعه را به بار آورده اند. فشار وحشتناکی بر بدنم وارد می شد و احساس می کردم بدنم خیس عرق شده است در صورتی که این خون بود. بر اثر شدت انفجار مچاله شده بودم و شکم من به زانوهایم چسبیده بود و تیر آهن عقب سالن و سقف بتونی فشار شدیدی بر پشت ستون فقراتم وارد می کرد. اما بی هوش نشده بودم صدای برخی عزیزان همچون شهید محمد منتظری را می شنیدم. امدادگران آمدند و با استفاده از مته برقی شروع به شکافتن آوارهای پرحجم و بتنی کردند. در این هنگام صدای تهلیل و تکبیر یکی از جانبازان را می شنیدم. از او پرسیدم شما چه کسی هستید؟ وی در پاسخ گفت باغانی هستم. او را شناختم نماینده مردم سبزوار در مجلس شورای اسلامی بود. ساعت حدود یک بامداد بود. ناگهان جریان هوا را احساس کردم دستان خود را حرکت دادم تا به این وسیله زنده بودن خود را به امدادگران اطلاع بدهم. کار برداشت آوارها خیلی سخت بود و به همین علت حدود ساعت سه و سی دقیقه بامداد از زیر آوار بیرون کشیده شدم. بر اثر این فاجعه همه بدنم به خونریزی افتاده بود. چشمهایم جایی را نمی دید. لب پایین من حدود سه سانتی متر شکاف برداشته بود و 5 مهره کمرم و دو دندانم شکسته بود.

علی موسی رضا

زندگینامه علی موسی رضا: در سال 1323 در تهران و در نزدیکی مسجد لرزاده و در خانواده ای مذهبی متولد شد. در سال 1342 پس از اخذ مدرک تحصیلی دیپلم به عنوان سپاه دانش به یکی از روستاهای  محروم شهرستان نیشابور اعزام شد و در سال بعد با قبولی در آزمون رشته خدمات اجتماعی «مدرسه عالی خدمات »توانست به دانشگاه راه پیدا کند. در سال 52 انجمن اسلامی مددکاران را پایه گذاری کرد و در این مرحله با شهید بهشتی آشنا شد. فعالیت سیاسی وی به طور منسجم ازر سال 1348 و همزمان به دوران دانشجویی اش آغاز شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی باه عضویت حزب جمهوری اسلامی درامد.

فاجعه هفتم تیر از زبان علی موسی رضا: طبق معمول با دعوت هفتگی و به صورت رسمی به جلسه دعوت شدیم. کلاهی مثل همیشه که مقابل درب ورودی سالن می ایستاد و اگر کسی دعوتنامه نداشت از ورود به جلسه جلوگیری می کرد. اما در شب فاجعه از روی محبتی که داشت همه را وادار می کرد تا در جلسه حاضر شوند. بعد از اینکه جلسه شروع شده بود طبق گفته برادارن انتظامات کلاهی به بهانه خرید بستنی برای شرکت کنندگان در نشست ساختمان حزب را ترک می کند. کلاهی به هنگام خروج از ساختمان به اندازه ای مضطرب بوده است که کنترل خود را از دست می دهد و 3 مرتبه به زمین می خورد.

روز هفتم تیر ما در سازمان بهزیستی واقع در خیابان پارک شهر تهران جلسه انجمن اسلامی مددکاران را که پیش از انقلاب تاسیس شده بود داشتیم. بعد همه اعضای جلسه به اتفاق به محل حزب آمدیم. شب عجیبی بود. هر چند ما هر آینه منتظر وقوع فتنه ای بودیم اما در آن لحظه این مساله به ذهن ما متصور نبود. آن شب ساختمان حزب خیلی شلوغ بود. یک کلاس توجیهی تشکیل شده بود و آیت الله هاشمی رفسنجانی مشغول پاسخگویی به سوالات بودند و برای اولین بار در پشت بام حزب نگهبان گذاشته بودند. حسن اجاره دار، سردبیر روزنامه عروه الوثقی رفته بود روی یکی از خودروها و داشت از لابه لای شاخه درختان، رشته های چراغ عبور می داد. به او گفتم حسن آقا ماشین خراب می شود. گفت حاج آقا امشب خیلی حساس است از این حرفها گذشته است و افزود باید مراقب بود.

در شب حادثه دستور جلسه حزب درباره وظایف وزارت بازرگانی و چگونگی ذخیره سازی کالاهای اساسی و توزیع کالا و مقابله با تورم بود. به همین علت سرپرست وزارت بازرگانی با همه معاونان این وزارتخانه در جلسه حضور داشتند. بنابراین اگر در شناسنامه کاری شهدای فاجعه دقت کنیم به وضوح متوجه می شویم که بیشترین شهدا و جانبازان حادثه از وزارت بازرگانی بودند. آقای حسین کاظم پور اردبیلی که در آن زمان سرپرست وزارت بازرگانی بود به همراه معاونان خود در جایگاه حاضر شد و تصمیم داشتند بحث خود را شروع کنند. در این هنگام دکتر بهشتی با صدایی رسا و آرام گفت چنانچه اعضای جلسه مصلحت بدانند به جهت ضرورت موضوع انتخابات ریاست جمهوری پیشنهاد می کنم این بحث را جایگزین دستور جلسه نمائیم. پس از گرفتن رای اکثریت افراد به تغییر موضوع نشست رای دادند. بنابراین آقای بهشتی در جایگاه قرار گرفت و سخن را این چنین آغاز کرد ضرورت دارد تا در زمان حیات پربرکت حضرت امام خمینی بنیانگذار جمهوری سالامی ایران رئیس جمهور در کسوت روحانی انتخاب شود تا این سنت حسنه و این مفهوم که روحانی می تواند رئیس جمهور باشد قوام یابد. بعد گفت من خودم به علت اینکه با رئیس جمهور قبلی مقابله داشته ام نمی خواهم با رفتن او کاندیدا شوم بنابراین باید بین شخصیت ها روحانی قابل و ارزشمند انتخاب و حمایت صورت گیرد.

هنوز بیست دقیقه از آغاز سخنان دکتر بهشتی نگذشته بود و همه اعضا جلسه محو بیانات جذاب و کارساز ایشان بودند که ناگهان نور زرد رنگی در سالن پیچید و سپس تاریکی محض همه جا را فرا گرفت. و پس از آن لحظاتی سکوت و آنگاه مناجات و ناله دوستان جانباز و آنهایی که نیمه جانی داشتند بلند شد. زمان زیادی را در آن فضای تاریک و غم آلود به سربردم تا کم کم صداها خاموش شد و گرمایی طاقت فرسا فضای محدود زیر آوار را پر نمود. همه بدنم خیس عرق و اغشته به خون شهدا بود. تا اینکه روزنه ای کوچک پدیدار شد و امداد رسانان متوجه زنده بودن من شدند و پس از تلاش زیاد خود را به من رساندند و با احتیاط پیکر نیمه جانم را از زیر آوار خارج ساختند .

بی اغراق عرض می کنم که پس از خروج از زیر آوار دچار لرزشی شدید شدم و در آن حال از ناجیان به التماس سوال کردم حضرت آیت الله بهشتی چه شد و آنها به اینجانب دلداری دادند و گفتند وجود ایشان سالم است و من به این مژده دلخوش شدم. پس از نجات از این مرحله در حالی که استخوانهایم شکسته بود و صدمات جدی دیده بودم مرا به یکی از بیمارستانها منتقل کردند. متاسفانه در آن بیمارستان افرادی نفوذی در کسوت کار پزشکی بیمارستان حضور داشتند که برخوردهای بسیار ناگواری با من نمودند. در آن حال احساس کردم در جایی که آمده ام خطرش از انفجار حزب و بروز صدمات دیگر بیشتر است و به عنوان مثال سرمی که به این جانب وصل شده بود موجب تورم و کبودی عضله دستم شد که وقتی به پرستار تذکر دادم با تمسخر و رفتاری مایوس کننده با من برخورد کرد. در این افکار و اندیشه بودم که دوستی از  همفکران انقلابی مرا دید و گفت کاری داری که انجام دهم؟ به او گفتم اگر می توانی مرا از این بیمارستان منتقل نما و او پس از تلاش و مشاجره زیاد مرا به بیمارستان شهید مصطفی خمینی که آرامش و امنیتی در آن بود منتقل کرد.

مرتضی فضل‌علی

مرتضی فضلعلی فرزند خداوردی در سال 1328 در روستای سرکان از توابع شهرستان تویسرکان در استان همدان دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد و برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه ابتدا به تویسرکان سپس به همدان رفت پس از اخذ مدرک دیپلم به علت علاقه به امر تعلیم و تربیت در آزمون ورودی دانشسرای تربیت معلم شرکت و در سال 1351 در رشته ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شد. فعالیتهای مبارزاتی اش را از سال 1346 در قالب برنامه های دینی و فرهنگی شروع کرد و با همکاری جمعی از دوستانش در همدان کانونی را در مسجد آقاجان بیک بنا نهاد. در این کانون از سخنرانان متعددی از جمله آیت الله خامنه ای، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، مرحوم فخرالدین حجازی دعوت به عمل می آوردند. در سال 1351 پس از اخذ دانشنامه فوق دیپلم از دانشسرای تربیت معلم همدان بر حسب معمول برای شروع به کار به اداره آموزش و پرورش همدان مراجعه کرد اما به دلیل ممانعت ساواک از پذیرش وی در آموزش و پرورش همدان راهی تهران شد در اینجا مسئولان وزراتخانه وی را به خاطر سوابق مبارزاتی به گرمسار فرستادند. در گرمسار باز هم به فعالیتهای مبارزاتی اش ادامه داد تا اینکه در سال 1356 چند بار توسط دستگیر شد. در سال 57 هم به دلیل اعتصاب در آموزش و پرورش دستگیر شد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1358 به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآمد.

حادثه شب هفتم تیر از زبان مرتضی فضلعلی:

 روز هفتم تیر به همراه 17 تن از دوستان از جمله شهید شاهچراغی، آقای محمدی نماینده مردم همدان در مجلس شورای اسلامی، مرتضی الویری نماینده دماوند، رجبعلی طاهری نماینده کازرون، علی اکبر پرورش نماینده اصفهان، احمد توکلی نماینده بهشهر، مجید انصاری نماینده زرند کرمان، حسین مظفر، میرزاپور و یارمحمدی و بهزاد نبوی و اسدالله بیات نماینده زنجان جلسه ای را در دفتر نخست وزیری و با حضور آقای رجایی داشتیم.

سابقه تشکیل این جلسه به اولین روزهای تشکیل اولین دوره مجلس شورای اسلامی باز می گردد. این جلسه روزهای یکشنبه هر هفته و معمولا در خانه نمایندگان و گاهی در مراکز دولتی برگزار و در آن درباره مسایل مهم از جمله کمک برای ساماندهی امور اقتصادی و اجتماعی کشور ، ارائه راهکار برای مقابله با منافقین و لیبرالها و... بحث و بررسی می شد. ناگفته نماند بحث نخست وزیری آقای رجایی نیز برای نخستین بار در این جلسه مطرح و سپس با استقبال مسئولان نظام مواجه شد.

همانطور که اشاره کردم روزهای یکشنبه هر هفته نشست شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در دفتر حزب تشکیل می شد. در این جلسه اعضای شورای مرکزی حزب که بیشتر از رجال سیاسی کشور بودند حضور پیدا می کردند مطالب مهم نظام به بحث و بررسی گذاشته می شد و به تناسب موضوع از دستگاههای مختلف دولتی نیز برای حضور در جلسه دعوت به عمل می آمد. من بعد از جلسه ای که در روز هفتم تیر در نخست وزیری داشتیم به تنهایی به سمت دفتر مرکزی حزب رفتم. وقتی رسیدم که نماز جماعت به امامت شهید مظلوم شروع شده بود و من هم به صف نمازگزاران پیوستم. بعد از نماز حاضران به طرف سالن جلسات حزب رفتند. به خاطر دارم ورودی سالن در انتها قرار داشت و هر کس که داخل می آمد ابتدا در ردیف های آخر می نشست تا ظرفیت سالن تکمیل شود. من و چند تن از دوستان وقتی داخل شدیم هنوز کسی نیامده بود و بنابراین در ردیف های اخر نشستیم. در این حین شهید مظلوم آیت الله بهشتی وارد سالن شد. به محض دیدن او متوجه شدم صورت ایشان با دقایق قبل که او را دیده بودم تفاوت کرده است. بسیار جذاب ، نورانی و ملکوتی شده بود.

جلسه تشکیل و شهید رحمان استکی نماینده مردم شهرکرد در مجلس شورای اسلامی و دبیر جلسات حزب موضوع نشست را که از قبل هم تعیین شده بود اعلام و قرار شد عزیزان درباره تورم و راهکارهای کارشناسی مقابله با آن بحث و تبادل نظر کنند. در این میان برخی از دوستان پیشنهاد کردند موضوع جلسه با توجه به اینکه مساله ریاست جمهوری از اهمیت بیشتری برخوردار است تغییر و در این رابطه سخن گفته شود. شهید مظلوم گفت: مانعی ندارد لیکن باید رای گرفته شود. چنانچه همه رای دادند بحث را در خصوص ریاست جمهوری آغاز کنیم. خوب نظر به اهمیت مساله حاضران با وحدت نظر پذیرفتند و دستور جلسه تغییر کرد.

قرار شد ابتدا آقای بهشتی 30 دقیقه در این باره سخنرانی کند. سپس کسانیکه مایل هستند با درخواست وقت و دیدگاههای خود را مطرح کند. شهید بهشتی پس از قرار گرفتن در جایگاه تقریبا این جمله را بیان کرد برادران باید هوشیار باشیم تا دوباره گزیده نشویم و کسی مانند بنی صدر برای ما در نظر گرفته نشود. باید فردی را به ریاست جمهوری برگزینیم که از حمایت گروههای مختلف اسلامی و از همه مهمتر حمایت مردمی برخوردار باشد. در این جلسه نیز موضوع کاندیداتوری آقای رجایی به میان کشیده شد. شهید بهشتی مشغول صحبت درباره مساله ریاست جمهوری و شرایط رئیس جمهور بود که ناگهان سکوت معنی داری کرد و گفت: برادران رایحه دل انگیزی به مشام می رسد. آیا شما هم احساس می کنید؟ هنوز لب به سخن نگشوده بود که همه چیز تمام شد. ناگهان نور قرمز و زردی در سالن پیچید و از مقابل چشمان من عبور کرد. صدایی مانند زنگ در گوش من نواخته شد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم. بر اثر شدت انفجار حدود سه ساعت بی هوش بودم. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم به روی صورت خوابیده ام. بر اثر موج افنجار دسته فلزی صندلی داخل بازوی من رفته و دستم در حال قطع شدن بود. برای دقایقی متوجه نبودم اما وقتی کمی هوشیار شدم فهمیدم که افنجار رخ داده است. اما بر اثر سنگینی آوار بتنی و تیر آهن که به روی من افتاده بود نمی توانستم تکان بخورم.

زیر آوار تنفس بسیار سخت و مصداق بازر «یدرک و لایوصف» بود. نفس به سختی خارج می شد. فشار آوار سنگین بود و در همان حال صدای خفیف ناله جانبازان به گوش می رسید که آیه شریفه «انا لله و انا الیه راجعون» را می خواندند. اما قادر به شناسایی آنان نبودم. تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که تلقین خودم را خواندم. احساس کردم بدنم خیس شده است. اما عرق بدن نبود بلکه از شدت خون بدنم خیس شده بود. دنده هایم نیز شکسته و پرده شنوایی هر دو گوش نیز به شدت آسیب دیده بود. مدتی گذشت بر اثر شدت خونریزی و لخته شدن آن در روی چشمانم دیگر نمی توانستم پلک بزنم. در این حین متوجه شدم در بالای آوار خبرهایی است.

امدادگران مشغول آوار برداری بودند حدود دو ساعت بعد از اینکه متوجه شدم آنها در حال جستجو هستند به من رسیدند. در مدتی که زیر آوار بود از طریق دهان نفس می کشیدم. بر اثر فعالیت امدادگران آوارها تکان می خورد که ناگهان خاک زیادی از طریق دهان وارد حلق من شد و دیگر نتوانستم نفس هم بکشم. در همین لحظات یک مرتبه چشمانم کورسویی دید. امدادگران مرا پیدا کرده بودند. بازوهایم را گرفتند تا از زیر آوار بیرون بیایند اما شدت درد و جراحت مانع شد. بالاخره پس از چند دقیقه تلاش توانستند مرا از زیر آوار نجات دهند. پس از نجات ابتدا من را به بیمارستان شهید شوریده کنونی منتقل کردند و پس از یکماه نیز در بیمارستان اختر بستری شدم.

 

محمد جعفر فتوت

محمد جعفر فتوت در سال 1340 در منطقه خانی آباد تهران متولد شد . پدر وی مرحوم حاج یدالله فتوت پیش از پیروزی انقلاب جزو مبارزان و فعالان سیاسی بود . مقطع ابتدایی را در مدرسه اسلامی قائمیه گذراند. دوران راهنمایی را در مدرسه مفید در خیابان 24 اسفند (انقلاب) طی کرد. در سال 1357 وقتی که در مقطع دبیرستان مشغول به تحصیل بود همراه با دوستانش در راهپیمایی ها شرکت می کرد و در خصوص تهیه پلاکارد با استاد تنها که از خطاطان با ذوق و مکتبی و از معلمان مدرسه مفید بود همکاری می نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل ارتباط تنگاتنگ پدرش با روحانیت در روزهای نخست سال 1358 به عضویت حزب جمهوری اسلامی درامد و در دفتر منطقه 5 حزب جمهوری اسلامی که در خیابان خیام بود در واحد دانش آموزی مشغول به کار شد.

حادثه هفت تیر از زبان محمد جعفر فتوت:

روز حادثه و چند ساعت قبل از آن ما در سالن اجتماعات نشست هواداران حزب را برگزار کرده بودیم و سخنران جلسه نیز شهید باهنر بو.د به سبب علاقه ای که حاضران از خود نشان دادند جلسه پیش از زمان تعیین شده ادامه یافت. کلاهی چند بار به داخل سالن آمد و اصرار کرد ما امشب جلسه مهمی داریم و شما باید هر چه سریعتر سالن را تخلیه کنید. رفتار وی کاملا غیر طبیعی بود. در جلسه آن شب ما افراد مختلفی را دیدیم که بعدها معلوم شد کلاهی آنان را دعوت کرده است. آقایان که می آمدند کلاهی با اصرار تاکید می کرد خیلی دیر شده است لطفا به داخل سالن بروید و با فشار مهمان ها را به سالن هدایت می کرد. جلسه شروع شد که ابتدا شهید اسلامی گزارشی را درباره مساله اقتصادی جامعه ارائه کرد و سپس با رای گیری قرار شد شهید بهشتی درباره موضوع ریاست جمهوری صحبت کند.

شهید بهشتی مشغول صحبت بود که یک مرتبه نور عجیبی در داخل سالن پیچید و من دیگر متوجه هیچ چیز نشدم. به هوش که آمدم دیدم در میان آوارها گیر کرده ام از شدت انفجار به حالت سجده افتاده بودم و فقط دست چپ من کمی تکان می خورد. آن جا فضای عجیبی بود که نمی توان توصیف کرد. هیچ کس از خود نمی پرسید همه در زیر آوار سراغ شهید بهشتی را می گرفتند. من دوباره بی هوش شدم و وقتی به خودم آمدم دیدم که در بیمارستان دکتر سپیر در چهار راه شهید مصطفی خمینی هستم.

در این حادثه به علت سنگینی آوار رگ پای راست من قطع شد. پزشکان نظرشان بر این بود که پای راست من هر چه زودتر باید قطع شود اما مادرم که از سادات بود متوسل به مادربزرگوارشان شد و در نهایت تعجب پزشکان به لطف خداوند و مدد خاندان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) من شفا یافتم.

 

ناصر آقا علیخانی

ناصر آقا علیخانی در سال 1324 هجری شمسی در خانواده ای مذهبی در خیابان خواجه نظام الملک سابق و شهید حسن اجاره دار کنونی متولد شد. پدر وی از درجه داران شهربانی بود که پس از کودتای 28 مرداد 32 به خاطر حمایت از مصدق به اهواز تبعید شده بود. فعالیتهای سیاسی را از دروان دبیرستان با افرادی چون محمد مفیدی ، هوشنگ تیزآبی و حسن اجاره دار شروع کرد. در سال 1345 پس از ورود به دانشگاه فعالیت های مبارزاتی اش انسجام بیشتری یافت در جلسات قرآنی شرکت می نمود و اصول مبارزه را با آموزشهای قرآنی فرا می گرفت .در دانشگاه با آقایان علی موسی رضا و سید جلال ساداتیان که از جانبازان فاجعه هفتم تیر هستند آشنا شد و در سال 1355 انجمن اسلامی مددکاران اجتماعی را  بنا نهادند.  در سال 1349 در شته مددکاری مدرک کارشناسی گرفت به دلیل رسوخ برخی ایدئولوژیهای فاسد آن زمان در دانشگاه از ادامه تحصیل منصرف شد و در سال 58 دوباره در رشته مردم شناسی ادامه تحصیل داد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی طبق نظر شهید بهشتی با هیئت های موتلفه اسلامی به ویژه با آقای عسگر اولادی و شهید درخشان همکاری داشتم. زمانی که حزب جمهوری اسلامی تاسیس شد شهید بهشتی از وی و شهید حبیب الله و جواد مالکی دعوت نمود که به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآیند.

حادثه هفت تیز از زبان ناصر  آقا علیخانی:

چند روز قبل از حادثه به اتفاق برخی دوستان مانند شهید اجاره دار و علی موسی رضا به منزل شهید حمزه ارشاد رفته بودیم. همسر ایشان برای ناهار املت تهیه کرده بود شهید حمزه ارشاد ناگهان با خوشحالی گفت کسی که از انفجار بترسد حزب نمی آید. گویا عزیزان منتظر شهادت بودند و پیش بینی می کردند که به زودی اتفاقی رخ خواهد داد. در آن مقطع ما در بهزیستی مشغول به خدمت بودیم روز حادثه ما در جلسه قرآن بودیم که کلاهی ملعون تماس گرفت و گفت امشب قرار است جلسه مهمی در حزب تشکیل شود. بنابراین ضرورت دارد حضور داشته باشید. وی همچنین تاکید کرد در صورت داشتن مهمان می توانید او را نیز به همراه خود به جلسه بیاورید. گویا آنها تدارک وسیعی برای ضربه زدن به نظام اندیشیده بودند.

در پی دعوت ما خود را به محل حزب رساندم. پس از شروع جلسه کلاهی و یا بهتر بگویم عنصر نفوذی منافقین درب را بست و به بهانه خرید بستنی سالن را ترک کرد . نشست شب حادثه هفتم تیر ابتدا در خصوص مساله تورم بود. بعد دستور جلسه تغییر کرد و بحث ریاست جمهوری و انتخابات پیش رو مطرح شد.  لحظاتی بعد یک مرتبه نور زرد رنگی در سالن پیچید و آوار بر سر ما خراب شد. بر اثر انفجار آب یک دستگاه کولر که در سالن نصب شده بود بر روی من ریخت و مانع از بروز سوختگی در بدن من شد. منتهی شنوایی گوش هایم با مشکل مواجه شد. اکنون پس از سالها وقتی به عمق فاجعه می اندیشم نهایت کینه و دشمنی عمال استکبار جهانی برای من آشکارتر می شود.