یادداشتی از حسین قدیانی (به نقل از سایت خمول)

اگر شهدا رفتند تا نام شان قربانی مرام شان شود، و پلاک شان، فدای ملاک شان، بس کنیم این جر و بحث را....این شهید، عبدالحسین برونسی باشد یا نباشد، «شهید» است و در «مرام شهید» هرگز نمی توان «تشکیک» کرد.


باز هم از جنوب، از شرق دجله، «مجنون تفحص» برای ما «لیلا» آورده، با همان عطر لاله. لاله، پرپر هم که باشد، باز لاله است و شهید، همان به که بی سر... از آنچه که «اوس عبدالحسین برونسی» مرید خمینی و عاشق خطبه های روحانی همشهری جوانش یعنی خامنه ای بود، و از آنجا که «گردن ها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسان تر بریده شود»، در مطلع این «دل نوشت» دستی می برم در یک بیت معروف و از زبان رهرو به رهبر و دلدار به دلبر می گویم: «در ره منزل رهبر که خطرهاست در آن، شرط اول قدم آن است، که بی سر باشی». حالیا! تا شهید، شهید است، و هر شهیدی، شهید است، من که نمی فهمم بحث بر سر نام شهید برای چیست؟! اگر مسابقه شهدا با هم بر سر «گمنامی» بود، «مرام شهید» از «نام شهید» قطعا و حتما مهمتر است. این شهدا جملگی یک مرام داشتند و وقتی خود دوست داشتند که «گمنام» باشند، و بی نام بمانند، تفاوت نام شان چه اهمیتی دارد؟! در «مکتب شهادت» هر شهید ما یک «اوس عبدالحسین برونسی» است. ما در 8 سال دفاع مقدس، مگر یک «همت» و 2 «باکری» داشتیم؟!... آهای مردم، آهای مسئولین! شهدا دارند ما را نگاه می کنندها. همین مانده که در تشییع پیکر شهدا هم حاشیه را بر متن غلبه دهیم؟! اگر شهدا رفتند تا نام شان قربانی مرام شان شود، و پلاک شان، فدای ملاک شان، بس کنیم این جر و بحث را. خانواده شهید برونسی البته حق دارد که مطمئن شود این پیکر بی سر، این شهید مطهر، این لاله پرپر و این گل هدیه به رهبر، آیا مشخصا شهید خودشان هست، یا خیر، اما من و شما این وسط چه کاره ایم؟! ما در جنگ 300 هزار شهید دادیم؛ آن خون سرخ که همچنان دارد در امتداد «ثارالله» می جوشد، نامش ضامن بقای ماست، یا مرامش؟! آیا همه این 300هزار شهید مرام شان نجوا با سیدالشهدا نبود؟! آیا این نبود که شب حمله، جملگی از هم حلالیت می طلبیدند و در حین «حنابندان» با «حسین» زمزمه می کردند که ؛ «تو طبیب دل بیمار منی، سید و سرور و سالار منی»؟! آیا وصیت نامه همه شان جز «اطاعت محض از ولی فقیه» بود؟! آیا جز این بود که جملگی ما را بر تنها نگذاشتن ولی فقیه امر کردند؟! آیا همه شان تاکید نداشتند که برای «اسلام»، برای «امر امام» رفته اند؟!... چه شده ما را که در جست وجوی «شماره پلاک شهدا»، بیشتر از «عصاره ملاک شهدا» غرق شده ایم؟! این شهید، عبدالحسین برونسی باشد یا نباشد، «شهید» است و در «مرام شهید» هرگز نمی توان «تشکیک» کرد. این شهید، عبدالحسین برونسی باشد یا نباشد، «شهید» است و پیام هر شهیدی، خواه همت و باکری باشد، خواه شهید گمنام، خواه شهید روستای حسن سرا، خواه شهید حسین غلام کبیری، خواه شهید 8 سال دفاع مقدس، خواه شهید 8 ماه دفاع مقدس، خواه شهید «جنگ تحمیلی»، خواه شهید مصطفی خمینی، خواه شهید مصطفی مازح، خواه شهید مصطفی چمران، همان است که «سردار خیبر» مختصر و مفیدش را خلاصه در یک جمله کرد؛ «در دوران غیبت، اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید».
عزیزان!خواهران! برادران! خون سرخ شهدا از جمله ارکان وحدت کلمه ماست. گروه خونی هر شهید، خدمت بی مزد و منت به ملت است. چه فرقی می کند حالا با کدام نام صدای شان بزنیم؟! مگر چه تفاوتی داشت وزوایی با ورامینی؟! مگر چه فرقی می کرد و چه فرقی می کند که «برادران دستواره» را با برادران افراسیابی»-مثلا- اشتباه بگیریم؟!... آنقدر که من می دانم، باید بوسه زد بر دست و بازوی بچه های مخلص تفحص. آنقدر که من می فهمم، باید به همه آنها «خسته نباشید» گفت. به خصوص در این سالیان که انصافا جست وجوی اجساد مطهر شهدا از دل خاک، با وجود این همه سال که از جنگ سپری شده، کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است. من ذره ای به صداقت، ایمان و تعهد حرفه ای بچه های تفحص شک ندارم، چرا که خود با همین چشمان خود- مثل خیلی از شماها- تابوت شهدا را تا «معراج» مشایعت کرده ام و دیده ام... آری! با همین چشمان خود هم پلاک را دیده ام و هم 4 تکه استخوان را... و البته هم ملاک را و هم مرام را. زیادند که دیده اند. خیلی زیاد. باورم هست بعد از جنگ، هر شهیدی که بچه های تفحص از دل خاک مقدس جنوب بیرون آوردند، برای فرزند شهیدی چون «علیرضا» همان «بابارحیم» است؛ خواه شهید شهری باشد، خواه شهید روستایی، خواه شهید گمنام، خواه مثل «عمار هور»، شهید «علی هاشمی» معروف به دلاوری و ایثار باشد و خواه مثل «سردار کار»، «شهید اوس عبدالحسین برونسی» مشهور به «مجاهد اقتصادی». دلاور پاکباخته ای که فرشتگان به حالش غبطه می خوردند. چه فرقی می کنند شهدا با هم مگر؟! مگر ذکر همه شهدا این نبود که «رهسپاریم با ولایت تا شهادت»؟! عزیزان! آیا یادتان هست ایام فاطمیه مثلا 10 سال پیش را که برای ما نزدیک 300 شهید می آمد؟! می بینید! هر چه از «روزگار جنگ» بیشتر دور می شویم، در این «جنگ روزگار» سهم مان از رجعت لاله ها کمتر شده. این البته طبیعی است. هر چه بیشتر از «کربلای پنج» دور شویم، دست مان در این «کربلای رنج» از دامن تابوت شهیدان دورتر می شود. پس بر ما فرض است که کنجکاو مرام شهدا باشیم، نه اینکه نام شان چیست. اگر پلاک هر شهیدی، نام او را از شهید دیگر متمایز می کند، اما ملاک شهدا نشان می دهد که مرام آسمانی ها «یکی» است و «مرام» از «نام» مهمتر است. حتی «مرام ایام» از «نام ایام» مهمتر است. مرام 22 بهمن 57 از نامش مهمتر است و مرام 9 دی 88 هم.
«یوم الله» یعنی پذیرش ولایت حضرت ماه. «مرام یوم الله» یعنی هر وقت ما ستاره ها در گرد شعاع ماه باشیم، دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند؛ هم «انقلاب اسلامی» به رهبری «خمینی» پیروز می شود و هم «جمهوری اسلامی» به رهبری «خامنه ای»، شکست ناپذیر. قصه این است. حیف نیست حال که این همه قصه زیباست، آن را غصه دار می کنیم؟! این روزها عده ای مدام به من می گویند؛ ناراحتیم، نگرانیم! من واقعاً نمی فهمم؛ ناراحتی از چه؟!... و نگرانی بابت چه؟!... می خواهید برای تان خاطره ای از یک شهید بگویم که دیگر دلیلی برای هیچ غمی در ظاهر و باطن تان وجود نداشته باشد؟ از جمله شهدای «قطعه 26» بهشت زهرای تهران یکی هم شهید «عبدالمجید رحیمی» است که فقط 16 سال سن داشت که شهید شد. مزار این شهید با «مزار پلارک» فاصله ای ندارد. با هم رفته بودند منطقه. این شهید در روز اعزام به جنوب- که هفته بعد جالب است؛ سالگرد شهادتش است!- به دیگر رزمندگان می گفت: «هر وقت که از اخبار کشور، چیزهایی را می شنوم و ناراحت می شوم، یک لحظه که فکر می کنم سایه ولی فقیه بالای سرمان است، تمام غم و غصه ام فراموش می شود و خیلی زود می روم و سجده شکر به جا می آورم که اداره امور کشور دست جانشین معصوم است». حالا این شهید، مرامش بیشتر باید مورد توجه، اسوه و الگوی ما باشد، یا نامش؟!... و اصلا چه فرقی می کند که نامش چه باشد؟! چه فرقی می کند مزارش در کدام قطعه از گلزار شهدا باشد؟! چه فرقی می کند اهل کدام شهر و کدام آبادی است؟! عزیزان! «شهید» نام خانوادگی همه شهدای ماست؛ از صدر اسلام تا امروز. ما حتی به «حسین» هم که «خون خدا»ست، می گوییم «حسین شهید». به «عباس» هم می گوییم «سقای شهید». عزیزان! یادتان هست «دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره»؟! یادتان هست «خونی اگه رنگین تره، خون حسینه»؟! یادتان هست «جونی اگه شیرین تره، جون حسینه»؟!... «زینب» را یادتان هست که «هروله» می کرد از «صفای تل زینبیه» تا «مروه گودی قتلگاه»؟! ؟«بنت الحسین» را یادتان هست که نمی دانست از «ذوالجناح»، سراغ پدر را بگیرد، یا از عموجانش بپرسد؟! گلوی طفل 6 ماهه را یادتان رفته؟! تیر 3 شعبه حرمله را یادتان رفته؟! مگر چند روز از «محرم» گذشته که به جای گرفتن انتقام خون خدا، همه هم و غم ما این شده که نام این شهید بی سر، این لاله پرپر چیست؟! یادتان رفته «ام البنین» را «فاطمه ثانی» را که به «عباس» آموخت، مبادا به حسین، برادر بگویی. حسین، مولای توست... عزیزان! نام هر شهیدی «عبدالحسین» است؛ حتی اگر آن شهید «عباس بن علی» باشد؛ «یل ام البنین» باشد. باورم هست سقای آب و ادب، عصای دست حسین، شیربچه علی، علمدار کربلا هنوز هم سخنش با «حسین» این است: «تن من شعله ور از آتش عشق، تو شفای تن تب دار منی».